رفتن به نوشته‌ها

چگونه کتابها و مقالات تاریک در قرنطینه کوروی ویروس کمک می کند

در ماه مارس ، در اولین روزهای تعطیل ، نمی توانستم خودم را بخوانم. همه چیز به نظر می رسید اینچین ، بی ربط یا قدیمی نیست. آنچه می خواستم راهنمایی برای زندگی بود. آنچه می خواستم نکاتی در مورد چگونگی ساختن آن بود. آنچه می خواستم تضمین بود ، این حس که همه چیز خوب پیش می رود. این اما ، هدف روایت نیست ، که اصرار دارد به یک دیدگاه دقیق تر. ما نخوانده ایم و می نویسیم که اطمینان یابند – حداقل من اینگونه نیستم. ما می خوانیم و می نویسیم تا با همه چیزهایی که نمی توانیم بدانیم حساب کنیم.

ناتالیا گینزبورگ در مقاله خود “زمستان در ابروزی” اظهار داشت: “در سرنوشت انسان نوعی یکنواختی یکنواخت وجود دارد.” او نه به زمان ما بلکه به او اشاره دارد. در سال 1941 ، شوهر گینزبورگ به دلیل اینکه ضد فاشیست بود به تبعید داخلی در ایتالیا اعزام شد. او و فرزندانشان او را همراهی کردند. من تا به حال با “زمستان در ابروزی” روبرو نشده ام تا اینکه در “New Calm” درمورد یک قطعه اخیر نیویورکر توسط مگی نلسون در مورد تجربه او از بیماری همه گیر خوانده ام. آنچه گینزبورگ در حال تحریک است بیهودگی امید خالی است که به خصوص اکنون مناسب به نظر می رسد.

چند هفته پیش قطعات نلسون و گینزبورگ را در حین مشاجره تجربه کردم که در خواندن من لجام را شکست. ناگهان ، من آماده بودم – پریشان نشوید ، بلکه درگیر شوم. با کمال تعجب ، من اول به مقاله ها ، آن ژانر بازجویی که در آن با هشیاری در گفتگو با خودش روبرو می شویم ، روی آوردم.

منظورم این نیست که وقتی پیشنهاد می کنم این مسئله مسری باشد: صدای و وضعیت نویسنده که در ما نفوذ می کند ، غریب نیستم. نگاهی به لزلی جیمسون ، که شرح حال او با ویروس است ، “از آنجا كه من علامت گذاری شدم” ، من نیز در دوران طغیان خود خواندم. جیمسون به ما می گوید: “مثل این است که قرنطینه نزدیکتر و نزدیک تر به خودم نزدیک می شود.” “ابتدا لمس بدن های دیگر را از دست دادم. سپس هوا را گم کردم. اکنون طعم موز را گم کرده ام. هیچ چیز در مورد هیچ یک از این خسارات به ویژه منحصر به فرد نیست. “

من با کشف بازتاب های جدیدی از زندگی در زیر فشار قرنطینه یا بیماری ، قطعه ای را به خواندن خود حک کرده ام ، در ضمن بازنگری در آثار قدیمی تر که برای من یک نکته مرتبط را تأیید می کند ، که باید بدیهی باشد – که هیچ چیز بی سابقه نیست ، حتی اگر احساس شود. از این طریق منظور من این است که بی نظمی و طاعون همیشه در کنار ما است. “[W]جنی دیسکی در خاطرات خود در سال 2016 با عنوان “به لطف” نوشت: یکی از کتابهایی که دوباره خوانده ام. او در حال گزارش از آخرالزمانی شخصی برای تشخیص سرطان پایانه بود ، اما مانند گینزبورگ و نلسون و جیمیسون ، او نمی تواند از چیزی بزرگتر از خودش صحبت کند.

مگی نلسون

مقاله نویس و نویسنده مگی نلسون.

(کرک مک کی / لس آنجلس تایمز)

من در برابر این عقیده مقاومت می کنم که ادبیات باید هر چیزی را به ما بیاموزد ، لزوماً باید از آن استفاده کند. به طور کلی ، داستان ها (چگونه می توانند نباشند؟) همبسته هستند ، بخشی از روایت جمعی است. این امر به ویژه اکنون ضروری به نظر می رسد که نه تنها از نظر جسمی بلکه از نظر عاطفی نیز خود را در انزوا ببینیم. به یاد می آورم که چگونه در نوجوانی ، کتابهایی که خوانده ام و افرادی که در آنجا ملاقات کردم ، نسبت به کتابهایی که هر روز با آنها سر و کار داشتم ، برای من (یا واقعی) احساس واقعی داشتند. در رفتن؟ شاید ، اما من ترجیح می دهم که به عنوان یک تعامل عمیق تر ، گفتگو در فضا و زمان فکر کنم. ما تنها هستیم ، بله ، اما همبستگی وجود دارد – اگر تنها در این واقعیت باشد که همه ما تحت همان شرط کار می کنیم ، یعنی ضعف و عدم اطمینان انسان بودن است.

چندی پیش از طریق ایمیل – یا زوم یا اسکایپ بود؟ – یکی از دوستان اظهار داشت که دلش برای لس آنجلس تنگ شده است. من پاسخ دادم: “من این را نیز از دست می دهم” ، من به خیابان بیرون پنجره ام ، که در آن 15 سال گذشته زندگی کرده ام ، پاسخ دادم. آنجا بود ، آن طرف شیشه ، مانند صحنه ای از زندگی که دیگر متعلق به من نبود. این ذهن را به ذهن آورد که آدی بوندرن ، مادریچی در حال مرگ که کاتالیز می کند “As I Lay Dying” ، ویلیام فاکنر ، “لحاف … کشیده شده به چانه او ، همانطور که گرم است ، فقط با دو دست و صورت خارج از خانه” ، وی را تماشا می کند. پنجره به عنوان پسرش کش تابوت را ساخته است که در آن وی به خلأ متعهد می شود.

“همانطور که می میرم درگذشت” توسط ویلیام فاکنر.

(پرنعمت)

“همانطور که می میرم می میرم” کار دیگری است که من به آن باز می گردم ، نه به خاطر اینکه آسایش آسانی ارائه می دهد بلکه به این دلیل نیست. فاکنر از اولین توضیحات خود در مورد آدیه این موضوع را روشن می کند: “چشمان او مانند دو شمع است که وقتی آنها را تماشا می کنید در شاخه های شمع آهنی فرو می روند. اما نجات و فیض ابدی و جاودانه بر او نیست. “

پرتره شگفت آور است؛ حتی اگر او با اجتناب ناپذیر روبرو شود ، حاضر نیست دست از این کار برود. این لحظه مشابه به پایان می رسد به پایان “در قدردانی” ، که در آن دیسکی گوش می کند که یکی دیگر از بیماران در حال وحشت است. “[S]او آماده نیست ، “یک پرستار توضیح می دهد. “او به اندازه کافی در مورد آن فکر نکرده است و اکنون برای او بسیار سخت است.” نتیجه این است که باید کارهایی انجام شود ، برخی از آمادگی برای سهولت در عبور ما هستند. اما ممکن است درس واقعی این باشد که آمادگی غیرمادی است ، پذیرش همان چیزی است که ما نیاز داریم. تصور کردن در غیر این صورت یک خیال احساساتی است ، که تجملاتی است که ما نمی توانیم از پس آن برآییم.

اشتباه نکنید: من وسوسه را درک می کنم. حتی ممکن است کسی بگوید بازگشت به کتابهای قدیمی ، آنهایی که من آنها را می شناسم و دوست دارم ، به همان اندازه احساساتی است. راحتی بازگشت به آنچه تصور می کردیم یک بار عادی بود ، حتی اگر می دانیم تا زمانی که از انزوا بیرون می آییم ، حالت عادی به چیز دیگری تبدیل می شود. در این بین های قدیمی ، برنامه های تلویزیونی قدیمی را تماشا می کنیم ، به موسیقی جوانان ما گوش می دهیم. و با این حال ، این خاطرات تأثیر مضاعفی دارند ، که یکباره ما را ریشه کن کرده و درگیر می کند. ما نمی توانیم برگردیم؛ ما هرگز نمی توانیم برگردیم این دنیایی است که اکنون در آن زندگی می کنیم. امیلی سنت جان ماندل در “ایستگاه یازده” می نویسد: “منظور من این است كه بگویم ،” رمانی در مورد همه گیری كه انسانیت را فریب می دهد ، “هرچه بیشتر به خاطر بیاورید ، بیشتر از دست می دهید.”

داستان -

فینالیست جایزه کتاب ملی در داستان: “ایستگاه یازده” از امیلی سنت جان ماندل

(آلفرد A. Knopf / خانه تصادفی / مرحله Dese’Rae L. Stage)

البته ، همانطور که مقاله همه گیر جیمسون به معنای گفتن ما است ، ما هرگز برای شروع با واقعاً جدا نبودیم. این یک دلیل است: “همانطور که من دراز می کشم” 15 راوی دارد ، یک کالئوسوسکوپی از صداهایی که در طی 9 روز سختی و دردسرهایی که در طول روز برای جسارت بدن آدی در زمین وجود دارد ، وجود دارد. دیسکی نیز این را فهمید ، پیگیری پیشرفت بیماری اش نه به این دلیل که تصور می کرد ممکن است او را نجات دهد بلکه به این دلیل که می دانست اینطور نیست. این وضوح من به عنوان یک خواننده است. این است که وقتی می نویسم آرزو می کنم. آنچه من به آن اشاره دارم انعطاف پذیری است. آنچه من به آن اشاره می کنم استقامت است ، که قطعی ترین جنبه ما بوده است.

بیشتر اوقات ، ما می توانیم با نگه داشتن چنین تصوری از راه دور فاصله بگیریم. اما اکنون ، ما با آن روبرو هستیم. فاکنر می نویسد: “چند وقت ،” آیا باران را در زیر یک سقف عجیب و غریب دراز کشیده ام ، و به فکر خانه هستم. ” این یک سؤال باز است ، اما به ویژه آن – باران روی سقف عجیب؟ – این چیزی را پایدار ارائه می دهد: حس زندگی به معنای زندگی هر لحظه براساس شرایط خودش و یادآوری اینکه در زمانی که احساس بی سیم و خام می کند ، ما قبلاً در اینجا بوده ایم.

Ulin ویراستار پیشین کتاب و منتقد کتاب The Times است.

منتشر شده در دانلود فیلم